در گرامیداشت یاد فداییان ملت

تقدیم به دوستان در بندنم

 یورغون دموکرات

Azeri Human rightsشاید حقیقت آن دو دست جوان بود. آن دو دست جوان، که زیر بارش یکریز برف مدفون شد.

جوانیم، وقتی پا به عرصه می گذاریم و سرشار از خودمان و خدایی که قلم را بدستمان داد و عشقی که وادارمان کرد به اعتراف.

راه افتادیم، از خودمان، بدون چیزی که برای باختن توی این نگاه های بی تفاوت داشته باشیم تا پیرمان کند. سپری شدیم در روزگار سالخورده ی سرزمین چروک بر صورت بر داشته مان. به هرکی هر چی گفتیم. هنوز چیزی هست که از ابتدا تا حال رهایمان نکند. دادهایی که زدیم، گریه هایی که کردیم، شعارهایی که در آرزوی فریادشان ماندیم. دست هایی که دراز کردیم که آی ما تنها مانده ایم و چشم هایی که از آن سو دستهای توی جیب شلوار را سوت می زد.

همه چیز تمام شد، حالا میرویم بدون کسی که تکان دستهایش فاصله را یادمان بیاندازد و این طرف ...

فراموشمان نمی شود روزهای که گفتید و نشنیدیم و قضاوت کردیم.

فراموشمان نمی شود روز هایی که خیانت کردند و نکردید.

نکوهش کردند و نکردید.

بدگویی کردند و نکردید و لحظه ای اندوهگین نشدید.

در خردادی که تقویمش 86 بود.

در روزگار خفته یا بهتر بگویم مرده ی جنبش دانشجویی همچون یک مبارز  فدایی خلق راه تازه ای برای فریاد برای شکستن سکوت برای پایان این رکود پیدا کردید.

شما باران شدید بر گندم زار خشک قطره قطره جوانه زدید و پوست ترکاندید گل کرده و نکرده، برداشت شدید نان درو کرده توی دست این آن و بوی نان داغ و تازه از خود بی خود می کند. آن مظاهر به اصطلاح دینداری و اسوه های استعمار نو و فاشیسم نو و ....

رفتنتان مبارک باد در سالهای دریغ از پارسال.

آنقدر بر زمین خشک گریستید که خود گریه شدید.

این چیزی بود که خود خواسته بودید. برایش زحمت کشیده بودید. عاشقش بودید و روزگار وصال مبارکتان باد. لیاقتش را دارید. هزینه دادن در راه خلق لیاقت می خواهد که ما نداریم.

نسازد عشق را کنج سلامت     خوشا رسوایی کوی ملامت

پسر کوچولو گفت: من آذربایجان را دوست دارم

آیدین گفت: من هم همین طور 

پسر کوچولو گفت: من فکر می کنم باید با تمام وجود برای آزادی مبارزه کرد

آیدین خندید گفت: من هم همینطور

پسر کوچولو گفت: می خواهم در راه آزادی ملت حتی از جانم نیز بگذرم

آیدین گفت: من هم همینطور

پسر کوچولو گفت: از همه بدتر اینکه انگار کسی نیست که در کنارم بایستد و کمکم کند

آنگاه پسر کوچولو گرمای دستی را در دستان احساس کرد

آیدین گفت: می فهمم چه می گویی